ولنتاین بی مصرف
دو سالی میشه که چند روزمونده به ولنتاین، ناراحت و گوشه گیر می شم! حوصله هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، و نا خود آگاه یاد خاطراتی می افتم که خیلی ناراحتم می کنه!
ولنتاین برای من همیشه یاد آور خاطراتیه که از به یاد آوردنشون متنفرم! ای کاش می شد اونها رو هم مثل کادویی که 2 سال قبل خریدم، بسته بندیش می کردم و میذاشتم کنج کمدم، تا فقط سالی یه بار برم سراغش و از روی اون بسته بندی سفت و سختی که برای دور کردن فضولها براش ساختم، بهش نگاه کنم.
اعتراف می کنم که توی این 2 سال، بارها وسوسه شدم که بسته رو باز کنم و از نزدیک ببینمش، ولی ترسیدم. ترسیدم که این کادو مثل صندوقچه پاندورا باشه که بصیرالملک، داستانشو واسه دخترش محبوبه تعریف کرده. ترسیدم که اگه درش باز کنم، جادوی درونش وجودمو تسخیر کنه و من همه چیمو روش ببازم. به همین خاطر گذاشتمش جایی که حتی چشمم بهش نخوره!
دو سال قبل که این کادو رو می خریدم، کسی رو داشتم که حاضر بودم همه چیزمو براش بذارم وسط (و البته این کار رو کردم)، فقط مشکلی که داشتم این بود که یه کم از هم دور بودیم. توی مدتی که از هم دور بودیم، فاصله ها رو خوب کمرنگ کرده بودیم. همه بهمون حسودی می کردن، و من خوب یادمه که شب قبل از ولنتاین 2 سال پیش، رفتم توی مغازه و این کادو رو براش خریدم. خوب میتونستم واکنششو حدس بزنم. وقتی از پشت تلفن ولنتاینو بهش تبریک گفتم و گفتم که براش کادو خریدم، اونقدر ذوق کرد که هر دوتامون شدیم مثل بچه های 16، 17 ساله. مدتها بود که جفتمون به خاطر مشکلات یادمون رفته بود شاد بودن یعنی چی! و من اعتراف می کنم که اون شب، تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم!
ولی نشد شاد بمونیم. نمی دونم اسمشو چی بذارم: خدا، قسمت، سرنوشت یا هر مزخرف دیگه ای. ولی یه اشتباه بچه گونه از طرف عزیزم باعث شد تا شادیم برای همیشه به عزا تبدیل بشه. باعث شد که من بشم یکی مثل آهو خانم که خوشحالیشو فقط با یه لبخند تلخ نشون میداد (البته اگه خوشحالی ای داشت، بیچاره آهو!).
ای کاش می شد کسی که اینو به یادش نوشتم، مطالبمو می خوند تا بفهمه هنوز به یادشم و فراموشش نکردم. حیف که نمی تونم بهش بگم هنوزم آخر شبها که به خونه بر می گردم، زیر لبم زمزمه می کنم:
I locked away my heart
But you just set it free
Emotions I felt
Held me back from what my life should be
I pushed you far away
And yet you stayed with me
I guess this means
That you and me were meant to be
و چقدر سخته که این شعرها رو باید تنها زمزمه کنم!
عزیز دایی محسن، ولنتاینت مبارک!
پی نوشت:
۱ - آهو و محبوبه دوتا شخصیت داستانی هستن. برید کتابشو خودتون پیدا کنین!



